شبی از شبهای داغ تابستان، ملا هیبتالله در خوابی عمیق فرو رفت. اما این خواب با تمام خوابهای دیگر فرق داشت. نه از کاخ کابل خبری بود، نه از دوربین، نه از فتوای تازه. همهجا تاریک، داغ، و پر از دود بود. بله، او خود را در جهنم یافت، جایی که دیگر خبری از «شریعتِ انتخابی» نبود!
ملا، با عبای سوخته و نعلین ذوبشده، وارد جهنم شد. از دور صدای «آه و واویلا» شنیده میشد. بهمحض ورود، با صفی از عوامل انتحاری روبهرو شد که با نگاههای خشمآلود منتظر بودند. یکی از آنها فریاد زد: «یا امیر، اینجا خبری از حوری نیست، فقط حرارت هست!»
در حالی که عرق از پیشانیاش شرشر میریخت، ملا هیبتالله برای اولین بار در عمرش گفت: «شاید ما اشتباه کردیم… شاید…» این جمله، که به اندازه یک انفجار قدرتمند بود، باعث سکوت دوزخ شد. حتی شیطان لحظهای دست از خندیدن برداشت!
جمعی از فرماندهان سابق، همگی با لباسهای سوخته و چهرههایی غبارآلود، گرد هم آمدند و جلسهای بیسابقه تشکیل دادند. عنوان جلسه؟ «اگر برمیگشتیم، چه نمیکردیم!»
در پایان جلسه، یکی از شیاطین مسیول جهنم گفت: «ما اینا رو آوردیم که عذاب بکشند، ولی اینقدر حرف میزنند که ما عذاب میکشیم!» و بدینگونه بخشی از جهنم به حالت «تعطیلی اضطراری» رفت.
ملا هیبتالله از خواب بیدار شد. نگاهی به اطراف کرد. هنوز زنده بود، اما آرام زمزمه کرد: «اگر واقعاً باز هم خواب باشه، باید این بار بیدار بمونم…»
این نوشته طنزی خیالی و نمادین است و هیچ ارتباطی با شخصیت حقیقی یا تحقیر افراد ندارد. هدف آن نقد رفتارهای افراطی با زبان طنز است.
















Leave a Reply